چهارشنبه ۹ دسامبر ۲۰۰۹

روسپیان پریزاد قصه من

احساس میکنم دارم به یه آدم دو شخصیتی تبدیل میشم. احوالات فردام با اون چیزی که امروز هستم کاملا متفاوته. نمیدونم بیمار شدم یا عذابی زندگی منو تسخیر کرده.شاید هم دارم خواب میبینم ,کاش اینطور باشه ,ولی نه همه چیز واقعیه ,این لیوان خالیه چای این مانیتور ,این قندون ,این تقویم و از همه مهمتر این حس و افکاری که دارم همشون واقعیه. تنهایی هم وضعیت منو بغرنجتر کرده. بیشتر اوقاتم جلوی کامپیوتره با لیوان چای ,بیشتر حواسم به تقویمه که امروز چه روزیه و قراره کدوم اتفاق برای من رخ بده .تند تند به تقویم نگاه میکنم ترس از اتفاق امروز منو دیونه میکنه ,باز نگاهم به تقویم میوفته نمیتونم تاریخ امروزو به حافظه نگه دارم ,از پس که ترس در تمام ابعاد وجودم رخنه کرده. تقویمو میبینم امروز 9مهر ,وای.............یادم میوفته که امروز قراره چه اتفاقی بیوفته,ساعتو نگاه میکنم ,ساعت : 30 5 , چیزی نمونده که سرو کلشون پیدا بشه .از صندلی پا میشم تو اتاق یه چرخی میزنم ,کلافم ,میرم سمت دستشویی تا یه آبی به سرو صورتم بزنم ,آب سردو میریزم رو صورتم چشامو باز میکنم خودمو تو آینه میبینم ,با افسوسی خاص زیر لب میگم آدریان......آدریان. از دستشویی میام بیرون ,آب سرد چیزیو عوض نمیکنه.سمت اتاق برمیگردم . نگاهم به پنجره میوفته ,ترس تو وجودم دو چندان میشه. ساعت 6 شده. دیگه میدونم قراره پشت پنجره چی ببینم. تا از پنجره بیرون نگاه نکنم این وضعیت تموم نمیشه ,فکر نگاه کردن به اونا نفسمو بند میاره , ولی باید پرده رو کنار بزنم و بهشون نگاه کنم هرچه زود تر این کارو بکنم اوضام برای ادامه شب کمی بهتر میشه ولی هرچی طولش بدم اونا کماکان پشت پنجره میشینن تا من بهشون نگاه کنم.یه دفعه از جا کنده میشم و خودمو پشت پنجره میرسونم ,پرده رو کنار میزنم و نیمکتی که اون هفت انوشه زبیارو رو خودش جا داده میبینم , نگاهشونو به سمت من میچرخونن و لبخندی شیطانی رو صورتشون نقش میبنده. به سرعت شروع میکنن به آغوش کشیدن همدیگه ,لب های سرخشونو روی هم میزارن و............. حرارتی وحشتناک وجودمو میگیره ...........صدای خنده هاشون به گوش میرسه واقعا اغوا کنندن............دمو بازدمم تند تر میشه دیگه نمیتونم جلوی خودمو بگیرم , اگه دستم رو بهشون نشون بدم همشون مال من میشن, میخوام دستمو بیارم پشت شیشه و به همه این بدبختی ها پایان بدم ,دستمو آروم آروم میارم بالا ولی جلوی خودمو میگیرم وپرده رو میندازم. رو زانو هام میشینم و نفسی میکشم,دوباره از پنجره نگاه میکنم خبری ازشون نیست.میرم سمت آشپزخونه تا یه چایی برای خودم بریزم ,ولی کتری خیلی وقته که خاموشه ,زیر کتریو روشن میکنم وبه اتاقم برمیگردم,سعی میکنم یکم بخوابم ..............قل قل کردن کتری منو از خواب بیدار میکنه .پشت میزم میشینم با یه چایی تو دست .سعی میکنم چند ساعتی که افکارم راحته خودمو از این منجلاب بکشم بیرون .سرمو میزارم رو میز تا بتونم افکارمو جمع جور کنم .برای رهایی از این عذاب باید انتخاب کنم , باید انتخاب کنم امروزو یا فردارو .اگه اتفاق فردا نبود انتخاب برام چقدر راحت میشد این سوالیه که فردا هم همین موقعه از خودم میپرسم که اگه فردا نبود انتخاب برام چقدر راحت بود .گرچه اتفاقی که فردا قراره بیوفته یه چیز دیگس از اتفاق امروز. دو اتفاقی که منشا شون دو حسه کاملا متضاد و مقابل همه تو وجود من ,دو حسی که این منجلاب رو برای من ساختن ,دو عنصر قدرتمند و مهلک ,عشق و شهوت............اتفاق فردا به اندازه امروز وحشتناک نیست ولی تو یه چیزی با اتفاق امروز مشترکه. هر دوشون پشت پنجره رخ میدن .فردا بعد از ظهر ساعت 6 کسی میاد پشت پنجره دیدنش به اندازه دیدن کسایی که امروز دیدم ترس آور نیست.اون یگانه دختریه که تا به امروز داشتم. باید بین یگانه عشقم و هفت انوشه یکی رو انتخاب کنم. بعضی وقتا فکر میکنم که اینهمه عذاب کشیدن و سختی نداره.......خوب معلومه باید کی رو انتخاب کنی؟.....وقتی که اون روز فرا میزسه و میرم پشت پنجره که عشقو انتخاب کنم.زمانی که میخوام دستم رو ببرم بالا تا عشق برای من بشه .,چهره اون هفت انوشه میاد جلوی چشام ...........اون چهرهای زیبا که پاها رو سست میکنه و نفس رو حبس........اون لب های سرخ و لبخندهی شیطانی و اغوا کننده ,چهره زیبا و معصوم دخترک رو برام مخدوش میکنه,ومن رو از عشق دور.اینه که آمیزش عشق وشهوت, زندگیم رو عفونی کرده.اینه عذابی که سی روز زندگیم رو مسموم کرده.
آدریان منتظرم بود قرار بود برای تعطیلی اخر هفته بریم گردش,اون روز کلا روز جالبی بود توی مسیر برگشت بودیم که به یه دو راهی رسیدیم,هروقت که برای گردش به اینجا میومدیم به این دو راهی میرسیدیم ولی همیشه راه خودمونو میرفتیم,ولی اینبار پیشنهاد دادم که آدریان بیا از این مسیر بریم ببینیم چی میشه.............راه افتادیم ,مسیر بسیار زیبایی بود.......تاکستانهایی که به دیوارهای کوتاه کاهگلی تکیه داده بودن,صدای شرشر رودخونه و وجود درخت های سیب تو کوه پایه بسیار آرام بخش بود.تا اینکه به یه راه باریک رسیدیم که امتداد شیب دار دو کوه بلند که در فاصله ای چند متری از هم به زمین رسیده بودن ,به وجود آمده بود. کنار راه باریکه تابلویی وجود داشت که با خطی زیبا روش نوشته شده بود "خوش آمدید"......یا باید این همه راه رو برمیگشتیم یا باید وارد میشدیم.حس کنجکاوی ما رو به داخل تنگه کشوند. تنگه اونقدر باریک بود که سه نفر به زحمت میتونستند کنار هم راه برند.پوشش گیاهی منطقه کاملا با آب هوای اونجا مغایر بود.دامنه کوه از چمن پوشیده شده بودو در ارتفاعات گل های سرخ در زمینه سبز چمن بسیار چشم نواز بود. به مسیر ادامه دادیم تا به انتهای تنگه رسیدیم.......بعد از تنگه دشتی بزرگ بود.......تابلو بعدی جلب توجه میکرد.......روش حکاکی شده بود "خاک مقدس".....دشت پوشیده بود از سنگ ریزها که راه رفتن روی اونها بسیار لذت بخش بود.در ادامه مسیر یک دیوار سرتاسری بود که تا افق کشیده شده بود ,وسط دیوار یک در چوبی بود و ما وارد شدیم.درختان سر به فلک کشیده در دو سمت و بستر سنگی راه و نوازش نور خورشید از لابلای درختان حس دلنشینی رو به همراه داشت.گلدسته های بنایی از دور رخ نمایی میکرد.همین طور که راه سنگی به پایان خود میرسید,نمای کامل بنا بیشتر نمایان میشد.انتهای راه سنگی یک مسجد بزرگ با گلدسته هایی بلند در یک حوطه ای دایره ای شکل که در سطحی پایین تر از جایی که ما قرار داشتیم ,ساخته شده بود.واز چهار طرف پله هایی از برای وارد شدن به محوطه بنا تعبیه شده بود.بعد از پایین رفتن از پله ها نظرمون به حوض بزرگ مقابل مسجد جلب شد. آبی به از حوض به سر صورت زدیم .همراه ما چندین آهو از آب حوض میخوردن.........بعد از شستن سرو صورت و پاها تابلوی دیگری دیدیم که فلشی داشت و روش نوشته شده بود "لطفا داخل شوید". به سمت فلش حرکت کردیم . دو مسیر پله ای در دو طرف به در اصلی مسجد می رسید و دیوار بین دو راه پله شیشه ای بود ,هر چه بیشتر به راه پله ها نزدیک میشدیم بهتر معلوم میشد آن طرف دیوار شیشه ای چه خبر است. به دم راه پله ها که رسیدیم نگاه هر دومان به آن طرف شیشه جلب شد,ولی آدریان به سرعت چشماشو بست واز پله ها بالا رفت ,ولی من کنجکاو شدم و از دیوار شیشه ای به داخل نگاه کردم.آن سوی شیشه یک استخر بزرگ بود که هفت دختر زیبا رو در آن شنا میکردن. متوجه نگاه های من شدند به همدیگه لبخندی زدن و از آب خارج شدن,هفت دختر زیبا با چشمانی آبی و موهای قهوه ای که گونه ها و سینه های خو درا به رنگ قرمز آغشته بودن و به دیوا ر شیشه ای نزدیک میشدن .خواستم از تماشای آنها دست بکشم و به پیش آدریان بروم,ولی حسی فریبنده میگفت:تو که تمام روز با آدریان بوده ای و از این پس هم با او خواهی بود,چرا اندکی ,بیشتر از تماشای آنها لذت نمیبری........قانع شدم و لبخندی بر لبانم نشست ,پیش خود گفتم اندکی آنها را تماشا میکنم سپس به دنبال آدریان میروم و از دیدن این مسجد زیبا لذت میبرم...........دو باره رو به دیوار شیشه ای کردم ,تنها یه دیوار شیشه ای فاصله ,بین من و هفت انوشه بود. تماشای آنها واقعا فریبنده بود. از انه پرسیدم شما که هستید؟ با رنگ سرخ روی سینه های خود روی دیوار شیشه ای نوشتن"روسپیان پریزاد قصه تو" و از در کناری خارج شدن........از پله ها که بالا میرفتم حسی ناخوشایند وجودم رو گرفته بود.......به دم در مسجد که رسیدم نمی خواستم وارد شم میخواستم برگردم و به دنبال هفت انوشه بگردم.
در مسجد باز شد و پسر جوان و زیبا رو از در خارج شد . و با لبخندی گفت: لطفا بفرمایید ......گفتم علاقه ای به وارد شدن ندارم و میخواهم برگردم.پسر جوان گفت:بیا داخلو تماشا کن زیاد طول نمیکشه........گفتم:وقتی داخلو تماشا کردم دوباره برمیگردم.......پسر جوان دستم گرفت و به داخل مسجد برد.........ستون های سنگی با کفی صیقلی و نقاشی های لعابی و برجسته که روی دیوار نصب شده بودند سقفی بلند و پر از نقاشی های دلنشین و انسان هایی که روی تخت ها نشسته بودن .بعد ار عبور از چند دوازه به تختی بسیار بزرگ که چند نفری روی آن نشسته بودن ,رسیدیم که یکی از آنها آدریان بود که همگی جامه سفید به تن داشتن,که مرا در بین خود جا دادن و لحظات دلنشینی را با هم سپری کردیم,سپس آدریان و پسر جوان با من هم مسیر شدن تا به در مسجد برسیم............پسر جوان در را باز کرد و گفت بفرمایید..به سمت در که نزدیک میشدم احساس کردم که تنهام.برگشتم و دیدم که آدریان کنار پسر جوان ایستاده......گفتم آدریان مگر نمیای؟ پسر جوان گفت:آدریان پیش ما میمونه..........گفتم :منم میخوام پیش شما بمونم.پسر جوان پاسخ داد...........خود شما گفتی وقتی داخل را دیدم دوباره بر میگردم و نمی مانم.آدریان اینجاست و خداحافظ و در بر من بسته شد.از پله ها پایین آمدم و خبری از هفت انوشه هم نبود................در مسیر برگشت مغموم و ناراحت از آنچه بر من گذشت و هی از خود میپرسیدم چرا بین آن سپید پوشان پذیرفته نشدم.
در کنار حوض بزرگ بودم که پسر جوان و زیبا رویی بر من ظاهر شد...........گفتم :کیستی.........گفت:من فرستادهای هستم از جانب ,صاحب این مسجد, تا پیامی به تو بدهم.............گفتم آن پیام چیست؟ گفت:تو یکبار دیگه فرصت داری تا در میان سپید پوشان پذیرفته شوی.......گفتم آن فرصت چیست؟ گفت: تو باید انتخاب کنی و اگر بتوانی گزینه درست را انتخاب کنی می توانی در این مسجد در آرامش باشی............گفتم: چه انتخابی ؟ گفت از عشق و شهوت باید یکی را انتخاب کنی..........گفتم چرا؟ گفت چون تو میخواستی این دو را همزمان در خود داشته باشی.........گفت زمانی که به تماشای آن هفت انوشه مشغول بودی چه حسی بر تو پدیدار گشت؟ با اندکی تامل گفتم :شهوت ,سپس پرسید ,زمانی که با سپیدپوشان بودی چه از آنها فهمیدی؟ گفتم :عاشقی گفت:تو باید از میان آنچه در این بنا به آن علاقه نشان دادی یکی را انتخاب کنی. پرسیدم پس چرا آدریان پذیرفته شد؟ در جواب گفت: چون او عاشقی را انتخاب کرد , به او گفتم او که نمی دانست صنعت ساکنان داخل مسجد عاشقی است؟ گفت: آری نمی دانست ولی در نگاه اول هم شهوت را انتخاب نکرد,ولی تو در سر داشتی که هم آن هفت انوشه را داشته باشی هم صنعت عاشق را. تو خواستی مکر کنی و حالا خود گرفتار مکر خواهی شد. گفت:از فردا زندگی بر تو سخت خواهد شد, تا زمانی که انتخاب کنی. از فردا ساعت 6 آن هفت انوشه که برای تو نماد شهوت هستن بر تو آشکار خواهند شدو فردای آن روز یگانه عشق زندگیت بر تو آشکار خواهد شد.و این دو اتفاق یک روز در میان رخ خواهد داد. تا یک اتفاق را انتخاب کنی . اگر دست خود را به هر کدام از آنها نشان دهی یعنی انتخاب خود را کرده ای و آن اتفاق برای تو خواهد بود.اگر انتخاب تو درست باشد پذیرفته خواهی شد.و بدان که سپید پوشان منتظر انتخاب درست تو خواهند بود, و در آخر گفت : یکبار دیگر میتوانی من را به پیش خود بخوانی,سپس پسر جوان ناپدید شد.
تمام مسیر آمده را تنها برگشت و وارد خانه شدم . در کاغذی که روی آینه چسبیده شده بود,نوشته بود به مسافرت رفتیم و من تنهاتر شدم.پیش خود گفتم انتخاب ساده ای است . فردا ساعت شش عشق را انتخاب میکنم ,هم یگانه دختر برای من میشود و هم در میان سپید پوشان پذیرفته میشوم. فردا ساعت 6 شد با شوقی خاص به پشت پنجره آمدم ,پرده را کنار زدم ولی آنچه منتظرش بودم آنسوی شیشه نبود. به جای آن دخترک ,آن هفت انوشه بیرون بودن.این باعث شد تا دوباره شهوت بر من چیره شود..........یاد سخن پسر جوان افتادم که گفته بود ,تو دچار مکر خواهی شد واین همان مکر بود که در روز دوم دخترک پشت پنجره بنشیند. و من باید شهوت را از خود دور بریزم تا عشق را جای آن بنشانم,عملی که برای من تا به امروز نشدنی بوده,واین عذابی است که در سی روز گذشته من را فلج کرده.
روی مبل نشسته بودم احساس میکردم حالم اندکی بهتره ,روبروم جلوی دیوار تابلو "ان یکاد" نصب شده بود که من پارچه ای سفید روش کشیده بودم.تا نگاهم بهش افتاد از جا بلند شدم و پارچه سفید رو از روی تابلو کشیدم.دوباره نشستم روی مبل ,ناگهان یاد آدریان افتادم,بهش قبطه میخوردم,چقدر باهمدیگه فرق داشتیم,اون یک انسان آرمانی بود که در یک لحظه همه چیزرو مال خودش کرد,توی یک لحظه چشماشو بست و پذیرفته شد.فرق منو آدریان تنها در یک پلک زدن بود.کاش میتونستم مثل اون بشم کاش میتونستم مثل اون خوب انتخاب کنم.آره باید مثل آدریان بشم.یک لحظه پیش خودم گفتم ,کاش میتونستم اون پیام آور جوان رو دوباره ببینم و ازش بخوام که منم مثل ادریان بشم.ولی حیف من باید این تنهایی رو تحمل میکردم.یاد آخرین حرف پسر جوان افتادم که گفته بود ,یکباره دیگه هم میتونی من رو ببینی. ناگهان نور سفیدی داخل اتاق ظاهر شد,. پسر جوان پدیدار گشت و گفت هر چه میخواهی بگو.........گفتم تنها میخواهم مثل آدریان شوم,پسر جوان گفت:برخیز و خود را در آیینه ببین.........جلوی آیینه آدریان را دیدم............آری مثل آدریان شده بودم,به سمت پسر جوان برگشتم...........پسر جوان گفت:سپید پوشان منتظر انتخاب درست تو هستن و ناپدید شد.
این اولین بار بود که منتظر ساعت شش بودم تا عشق رو مال خودکنم.توی این مدت اینقدر خوشحال نبودم,ساعت شش شد ,پرده رو کنار زدم ,دخترک معصوم پشت پنجره روی نیمکت نشسته بود,سرش رو برگردوند و لبخندی به من زد,داشتم دستم رو بهش نشون میدادم.که یکدفعه به فکر هفت انوشه افتادم.خواستم فکرشون رو از خودم دور کنم ولی نتونستم. فکرشون مثل خوره تو وجودم نفوذ میکردو وجودم رو میگرفت.دیگه دخترک رو نمی دیدم ,تنها چیزی که میدیدم شهوت و هفت انوشه بود,داشتم دیونه میشدم,پرده رو انداختم و نشستم روی زمین , بازم نتونستم کار درست رو انجام بدم ,بازم یه شکست دیگه ,بازم یه عذاب دیگه برای فردا.همون جا افتادم ........از جام بلند شدم ,صبح بود...........رفتم توی حال و نشستم روی مبل,چشم به تابلو "ان یکاد" افتاد و خشم وجودم رو گرفت,پارچه سفید رو کشیدم روی تابلو ,با اینکه مثل آدریان شده بودم بازم نتونستم انتخاب درست رو انجام بدم.نمیدونم چند ساعت همون جوری نشسته بودم و داشتم فکر میکردم.یاد دوران بچگی افتادم,یاد دبستان کلاس پنجم,بهد از ظهر ساعت شش کلاس ا نشا ,وارد شدن خانم انشا و بلند شدن بچه ها,نشستن بچه ها باصدای برجا..............نوشتن موضوع انشا روی تخته سیاه توسط خانم انشا..........علم بهتر است یا ثروت.......موضوع انشا بود.........خانم انشا رو به بچه ها کرد و گفت:پسرای گلم حالا شما بگید "علم بهتر است یا ثروت"بچه ها بعد از چند ثانیه همدل فریاد زدن........البته,شهوت..........شهوت.خنده های خانم انشا پر مفهوم و پر نکته بود.به خودم اومدم ,یادآوری او خاطره خشمم رو بیشتر میکرد.......دیگه میدونستم باید چی کار کنم,به سرعت از جا کند م پارچه سفید تابلو " ان یکاد" خود به خود افتاد و من توجهی نکردم.....تو مسیر اتاق بودم که پیرهنم به دستگیره گیر کرد و من توجهی نکردم.خودمو به پنجره رسوندم به ساعت روی میز نگاهی انداختم..........ساعت شش بود.پرده رو کنار زدم و هفت انوشه با صورتی سرخ منتظر من بودن.دستم رو به سرعت بالا بردم ............چشمانم رو بستم ,ایست زمان رو احساس میکردم.چشمانم رو باز کردم ,توی استخر بودم و هفت انوشه من رو در برگرفته بودن.
جامه از من کندند........جامه از خودکندند............بر تنم نوازش کردن ........بر تنشان نوازش کردم.............بر لبانم بوسیدن...........بر لبانشان بوسیدم.حرارت بدنم دو چندان شد من را به زمین خواباندن و به مانند جزیره ای به میان خود کشیدن.لذتی بود بی مثال و گوارا,به اوج لذت خود رسیده بودم. چشمانم را باز کردم و از سقف شیشه ای بالا را دیدم که داشتم با یگانه عشقم,عشقبازی میکردم.لذت بر من چند برابر شد ............احساس سرمای شدیدی میکردم.اطراف خودمو دیدم همه چیز تیره و تار بود.دیگه از هفت انوشه خبری نبود, داشتم خودمو میدیدم در هفت پیکر. که با گونه هایی سرخ و تمسخر آمیز به من میخندیدن و با صدایی دخترانه میگفتن"ما روسپیان پریزاد قصه تو هستیم" . "ما روسپیان پریزاد قصه تو هستیم"
صدایی منو از جا کند ,بلند شدم وبه پشت پنجره رفتم,ساعت شش بود,پرده رو کنار زدم,بچه هایی که از مهد کودک اومده بودن ,داشتند توی پارک جلوی بلوک بازی میکردن,تو لذت تماشای بازی اونها بودم که صدایی از پشت میگفت:آدریان .........آدریان.........برگشتم ,برادرم بود

پنجشنبه ۲۲ اکتبر ۲۰۰۹

کارگردان شهر ما. . . . . . .بنگ بنگ (2)

از پله ها با سرعت میام پاین و درو میبندم و وارد خیابون میشم سعی میکنم روسری آبیم رو درست کنم .دارم به کاری که کردم فکر میکنم , جز خیانت اسم دیگه ای روش نمیشه گذاشت . به ماجراهایی که با چارلی داشتم . چطور تونستم اون کارو بکنم البته نمی تونم از رابطه ای که با چارلی دارم دل بکنم از طرفی هم نمی تونم به علاقه پسر مورد علاقم بی تفاوت باشم . با هاش قراره ازدواج گذاشتم , یکدفعه از خودم بدم میاد , این چه ویروس وحشتناکیه که وارد زندگیم کردم. امروز با پسر مورد علاقم تو خونشون که با هم خونه ایش زندگی میکنه قرار دارم . نمی دونم چطور با کاری که امروز کردم باهاش برخورد داشته باشم. توی این افکار هستم که صدایی مهیب ب گوش میرسه و همه جا داره تاریک میشه , ذرات معلق در هوا دارن وارد بدنم میشن و دردی سر تا پای منو میگیره , زمان ایستاده . ماشینی از اون سمت خیابون که صدای ضبط اش بلنده , رد میشه . اون سمت خیابون پسری رو میبینم که کیف به دست داره و از شدت ترس فقط داره به جلوش نگاه میکنه و همین طور به راهش ادامه میده. رفت آمدها دوباره شروع میشه . یه نگاهی به خودم میندازم وضع جالبی ندارم روسریم از سرم افتاده و دکمه های بالایی مانتوم بازه . سعی میکنم خودمو جمعو جور کنم تا ضایع نباشه . راستی من مونیکا هستم دانشجوی معماری.
آماده میشم برم دانشگاه ,آخه من یه استادم .تو ماشین در حرکت هستم صدای نامجو از ضبط صوت پخش میشه . صدایی وحشتناک جلب توجه میکنه و سیاهی هوا مشهوده ذرات سیاه معلق در هوا شروع به افتادن میکنن . احساس میکنم برخورده ذرات با ماشین باید ماشینو خورد کنه . از فاصله چند متری در دو سمت خیابون یه دختر پسر میبینم که دارن خلاف جهت هم حرکت میکنن. پسره اشنا میخوره و دختره داره روسری آبیشو درست میکنه . صدای محسن نامجو به گوش میرسه که میگه "مرد جان به لب رسیده را چه نامند" به دانشگاه میرسم , میرم سر کلاس , کلاس واقعا شلوغو و نمی تونم جمع جورش کنم انگار یه ویروس وحشتناک تو کلاس پخش کردن . به ردیف دوم نگاه میکنم ,ریکو سرشو رو صندلی گذاشته . ناگهان عصبانی میشم و تصمیم میگیرم کلاسو تعطیل کنم. چشم دنبال ریکو میگرده که قراره امشبو بهش یادآوری کنم.
من و آدریان برای امشب تدارک دیدیم چون هر دومون مهمون داریم من با آقای مارتینی که قراره که روی پروژه کار کنیم و مهمون ویژه آدریان هم قراره برای شام بیاد پیش ما صدای در میاد آقای مارتینیه ,تا میاد بشینه صدای در دوباره تکرار میشه , گوشی رو بر میدارم , بله . . . . مهمونه ویژه آدریانه .من مهمون آدریانو ندیدم. گویا قراره امشب ایشون زیارت کنم. دختری با روسری آبی وارد میشه با دوستان دست میده و خودشو معرفی میکنه " سلام ,من مونیکا هستم" آدریان آماده پذبرایی میشه که صدایی وحشتناک ما رو از جا میکنه صدایی وحشتناک تر از صدایی که صبح شنیدم,با اینکه ساعت 9 شبه و هوا تاریک شده ولی بعد از صدا هوا تاریک تر میشه , انگار غلظت هوا بیشتر شده و آسمان اندکی سرخ شده با بچه ها وآقای مارتینی تصمیم میگریم به پشت بوم بریم تا آسمون رو بهتر بتونیم ببینیم............ از پشت بوم همه جای شهر معلومه . یه هاله ای سیاه رنگ کله شهرو احاطه کرده و ذرات معلق در هوا که اندکی بزرگترن شروع به بارش میکنن صدایی شبیه صدای تگرگ میده. همگی احساس درد شدیدی میکنیم. بعد که همه چیز به حالت اول برمیگرده . آدریان میگه این سموم داره از آسمون به ما نازل میشه. آقای مارتینی با خشمی که به صورت داشت گفت: این کاره همون کارگردانیه که به قول فیلسوف سیبیلو خیلی وقته که مرده.
کارگردان همین طور که داره ذرت بو داده ها رو میخوره نمایشگر بزرگشو میزنه و شروع میکنه به تماشا کردن . کارگردان یه جوی استیک دستشه که میتونه با هاش به همه جای صفحه نمایش بره ,به چپ به راست ,شمال جنوب. ناگهان سمت راست نمایشگر یه علامت قرمز که تند تند داره چشمک میزنه .......کارگردان با جوی استیک روی علامت قرمز میره و دکمه زوم رو فشا میده و صفحه بزرگتر و بزرگتر میشه . علامت قرمز یه دخترو سه تا مرد رو نشون میده که یکیشون که سنش از بقیه بیشتره میگه : " این کاره همون کارگردانیه که به قول فیلسوف سیبیلو خیلی وقته مرده" کارگردان که عصبانی شده ظرف ذرت ها رو پرت میکنه و ب سرعت دکمه بنگ بنگ رو فشار میده .روی مبل لم میده و نفسی به راحتی میکشه و دکمه پلی رو میزنه , صدایی زیبا و دلنشین در اتاق حاکم میشه و میگه....... کارگردان شهر ما بنگ بنگ.........بنگ بنگ...........بنگ بنگ......بنگ بنگ... ...............پایان

چهارشنبه ۲۱ اکتبر ۲۰۰۹

کارگردان شهر ما. . . . . . .بنگ بنگ

کارگردان توی آشپز خونه ذرت بو داده برای خودش درست میکرد. کارگردان سالیان درازیو رو تنها سر میکرد و تنهابود پخت ذرت ها که تم.م شد اونا رو توی ظرف ریخت و به اتاقش رفت تا از دیدن فیلمی لذت ببره . روی مبل نشست ,مقابلش یک نمایشگر بزرگ بود, دستش به دکمه نمایشگر برد تا اونو روشن کنه . . . . . .
من ریکوام, دانشجوام, با همخونه ایم زنگی میکنم, از بچگی باهم بودیم تا الان, توی یه مدرسه درس خوندیم, توی یه دانشگاه درس می خونیم و توی یه خونه زندگی میکنیم ولی خوب هم رشته ای نیستیم. اون عمران میخونه و من صنایع . اسم رفیقم آدریانه. آماده شدم برم دانشگاه , آدریان هم با کامپیوتر داره روی پروژه اش کار میکنه, ولی گویا به مشکلی بر خورده و عصابش کلی خورده, کیفم رو بر میدارم با ریکو خداحافظی میکنم تا راهیه دانشگاه بشم ,اونقدر سرش شلوغه که وقت نمیکنه که جوابم رو بده. مسیر خونه تا دانشگاه یه مسیر ال شکله کوتاهه, تا دانشگاه پیاده میرم , پیاده رفتن فرصت خوبیه که بتونم روی پروژه تحقیقاتی که با یکی از اساتید دارم همکاری میکنم فکر کنم. یکدفعه صدای وحشتناکی میشنوم ,احساس میکنم روشنی روز داره کم میشه به اطرافم به دقت نگاه میکنم هاله ای خاکستری که ذرات سیاهی توش معلقند اطراف خیابون رو به شعاع چند متر احاطه میکنه. احساس میکنم حرکت ماشینا و آدما داره کند میشه تا اینکه کاملا ثابت میشن و رکود توی خیابون حاکم میشه ولی هیچ اتفاقی در حرکات من دیده نمیشه و دارم به حرکتم ادامه میدم, ناگهان ذرات معلق در هوا شروع به بارش میکنن , گویا دارن سرب داغ رو بصورت گلوله گلوله توی سرم فرو میکنن, احساس درد شدیدیو از ناحیه سر میکنم که به قسمت های دیگه بدنم وارد میشه , انگار بدن و افکارم داره مسموم میشه و دارم به یه موجود عفونی و ویروسی تبدیل میشم . افکار زیادی توی ذهنم چرخ میخوره آهنگ های محسن نامجو رو به یاد میارم و کلی افکار دیگه . . . . گویا کنترلشون دست من نیست. یکدفعه نگاهم به سمت دیگه خیابون جلب میشه یه دختربا روسری آبی مثل من داره رام میره که وضع درست حسابی نداره , روسریش داره از سرش میوفته و دکمه های بالای مانتوش بازه اصلا حالش سر جاش نیست . انگار من و اون دختر هستیم که توی ایست زمان داریم حرکت میکنیم, که یکدفعه ماشینی با سرعت ارز کنار من رد میشه , صدای ضبط اش بلنده و از داخل ماشین صدایی فریاد میزنه "مرد جان به لب رسیده را چه نامند" چند قدم که جلو میزارم اوضاع به حالت قبلی بر میگرده و ماشینا و آدما به حرکتشون ادامه میدن ولی تیرگی هوا هنوز سر جاسه و تغییری نکرده. ولی انگار مردم تو باغ نیستن و گویا هیچ اتفاقی براشون نیوفتاده . به مسیر ادامه میدم تا به دانشگاه برسم , وارد دانشگاه میشم همه بچه ها رفتارشون عادیه و هیچکس حرفی در مورد اتفاقات چند لحظه پیش نمی زنه شاید اصلا نمی دونن چه اتفاقی افتاده. کلاس شروع میشه و آقای مارتینی وارد کلاس میشه , من توی ردیف دوم نشستم درست جلوی دید استاد . آقای مارتینی همون استادیه که به هاش توی پروژه تحقیقاتی همکاری میکنم. تو کلاس نشستم و به ماجراهای امروز فکر میکنم . ازدحام تو کلاس اونقدر زیاده که آقای مارتینی نمیتونه جلوی سرو صداها رو بگیره منم که از سر صداهای کلافم سرمو روی میز میزارن تا برای چند لحظه از همه چیز فارغ شم . که ناگهان استاد عصبانی میشه و کلاسو تعطیل میکنه. میخوام برم جلو تا قراره امروز بهش یاد آوری کنم ولی دورو برش اونقدر شلوغه که منصرف میشم و به سمت خونه برمیگردم.
من آدریانم و دانشجوی عمران با ریکو هم خونه ام دارم روی پروژه پایان ترم کار میکنم ,ولی اعصابم خورده چون یه ویروس وحشتناک توی کامپیوتر افتاده که به هیچ وجه پاک نمیشه , یعنی پاک میشه ولی وقتی صفحه رو میبندی و دوباره باز میکنب دوباره ظاهر میشه و کلا کلافم کرده . آدریان داره آماده میشه تا بره کلاس , کیفشو بر میداره خداحافظی میکنه و میره اونقدر سرم شلوغه که نمی تونم جوابشو بدم یه چرخی تو خونه میزنم یه چایی میریزم تا ببینم چطور میشه از دست این ویروس لعنتی خلاص شد ,روی صندلی میشیتم تا دوباره شروع کنم , هر ترفند و راهکاری که به ذهنم میرسه به کار میبندم ولی هیچ فایده ای نداره. سرهم رو روی میز میزارم تا یه چند لحظه فکر کنم . یاد دختری که دوسش دارم میوفتم و شروع میکنم به رویا پردازی ,به روسری آبی که برای تولدش گرفتم فکر میکنم, پیش خودم میگم اگه این مدرک رو بگیرم میرم خواستگاریش که ناگهان صدایی وحشتناک منو از رویا و خیال میاره بیرون,نظرم از پنجره به بیرون جلب میشه گویا خورشیدگرفتگی ر داده و همه جا داره تاریک میشه ,نگاهم به گوشه راست مانیتور میوفته ثانیه شمار کامپیوتر از حرکت باز ایستاده ناگهان صدای بارون شنیده میشه دوباره به بیرون نگاه میکنم ولی هیچ خبری از بارون نیست । صدای ماشینی که داره با سرعت تو خیابون حرکت میکنه شنیده میشه ضبطش هم داره برای خودش یه چیزایی میگه که درست نمی تونم بفهمم. دوباره به مانیتور نگاه میکنم ثانیه شمار کامپیوتر شروع به کا میکنه.
ادامه دارد....................

شنبه ۱۰ اکتبر ۲۰۰۹

کوه پنجم

آن شب , یعقوب تنها ماند و مردی باوی تا طلوع فجر کشتی میگرفت و چون او دید
که بر وی غلبه نمی یابد . . . گفت: مرا رها کن.
یعقوب گفت: تا مرا برکت ندهی تو را رها نکنم .
به وی گفت: نام تو چیست ؟
گفت: یعقوب .
گفت: از این پس نام تو یعقوب خوانده نشود بلکه اسرائیل زیرا که با خداوند و با انسان مجاهده کردی و نصرت
یافتی .
ایلیا ناگهان از خواب بیدار شد و از جا جست و به آسمان شب خیره شد । مطلبی که باید به خاطر می آورد همین بود !
در گذشته های بسیار دور هتگامی که یعقوب در خیمه گاه خود بود , مردی به هنگام شب به درون خیمه آمد و تا طلوع فجر با او کشتی گرفت । یعقوب مبارزه را پذیرفت هر چند دانست حریف وی خداوند است. به هنگام طلوع فجر او هنوز شکست نخورده بود و مبارزه هنگامی پایان یافت که خداوند پذیرفت او را برکت دهد.
این داستان نسل به نسل گزارش شده بود تا هیچکس آن را فراموش نکند : گه گاه مبارزه با خداوند ضروری می نمود । هر موجود بشری در لحظه ای خاص که فاجعه ای زندگی اش را دچار اشوب میکرد : فاجعه ای مثل تخریب یک شهر , مرگ یک فرزند , اتهامی بی دلیل , بیماریی که موجب معلولیت دائمی میشد , در آن لحظه خداوند او را به مبارزه می طلبید واز او می خواست به این سوال پاسخ دهد: چرا به حیاتی این چنین کوتاه و پر رنج وابسته ای؟ معنای مبارزه تو چیست ؟
مردی که نمی توانست پاسخ دهد تسلیم می شد। اما آنکه در جستجوی معنایی برای حیات خود بود , آن را غیر منصفانه میافت و میکوشید با سرنوشت در آویزد. آنگاه بود که آتشی دیکر از آسمانها فرود می آمد, نه آن آتشی که می کشد بل آتشی که حصار های کهن را نابود میکند به انسان قابلیت های حقیقی ش را ارزانی میدارد. انسانهای جبون و فرومایه هرگز نمی گذارند که این شعله قلبشان را به آتش بکشد. آنچه می خواهند این است که شرایط سریعا به حالت قبلی برگردد تا بتوانند آن طور که عادت داشتند زندگیی کنند و بیندیشند.در عوض انسانهای با شهامت هر آنچه کهنه و سر امده است به آتش میکشند و به قیمت رنجی عظیم و درونی همه چیز را رها میکنند , حتی خدا را و به پیش میتازند.
آدم های شجاع همیشه لجبازند।
در آسمان خداوند لبخند میزد این آن چیزی بود که او می خواست : که هرکه مسئولیت زندگی خود را به عهده گیرد. نهایتا او به فرزندانش بزرگترین موهبت ها را عطا کرده بود: قابلیت انتخاب و تصمیم گیری در انجام اعمالشان.
ایلیا از تردید, شکست, و لحظات شک و بی تصمیمی طفره رفته بود ما خداوند سخاوتمند بود و او را بسوی ورطه گریز ناپذیر کشانده بود. تا به انسان نشان دهد که انسان نیاز به انتخاب سرنوشتش دارد نه پذیرش آن.
سالیان بسی دور مشابه همان شب یعقوب خداوند را رها نکرده بود. آنگاه بود که خداوند از وی پرسیده بود نام تو چیست ؟
پرسش این بود نام داشتن . وقتی یعقوب پاسخ داده بود , خداوند او را به نام اسرائیل تعمید داده بود. هرکس به هنگام تولد نامی دریافت می کند اما باید بیاموزد که زندگی خویش راا با کلامی که به آن معنا میدهد نام گذاری کند.
................................................گوشه هایی از کوه پنجم

سه‌شنبه ۲۹ سپتامبر ۲۰۰۹

عزیز چسبان پدر بزرگ ما

از حیاط خونه مادر بزرگ (مادر پدر) براش سیب و به میبردم. گرفتار تخت شده بود. پیشش که میرفتم پتو چهار خونه قرمز سفید رو کنار میزد و سعی میکرد از تخت پاشه و خودشو سلامت نشون بده. شاید پیش خودش میگفت : یه پسر بچه چهار ساله نباید منو تو این وضعیت ببینه . دستی به سرم میکشید و رومو میبوسید. آخرین روزها براش سپری میشد. ولی همچنان پر توان و با روحیه بود. یه بار پدر برامون تعریف میکرد که با پدر بزرگ(پدر مادر) برای گرفتن جواب آزمایش رفته بودن پیش دکتر و جواب آزمایش وجود سرطان رو تو خونش تایید میکرد. پدر میگه هیچگونه تغییری در صورت پدر بزرگ به وجود نیومد. واین پدر بزرگ بود که داماددشو دلداری میداد. پدر بزرگ همیشه برای پدر قابل تحسین بود. زمان بیماریه پدر بزرگ به چون خاطر سرطان گلبولهای خونش از بین میرفت دوستاش به شوخی میگفتن: عزیز آقا نبینیم چسب بدنت تموم شه ,لقب چسبان بخاطر همینه.
روزی که آمبولانس بنز قدیمی که اومده بود پدر بزرگ رو ببره بیمارستان یادمه ,دیگه همه نا امید بودن و این ناامیدیشون هم بی دلیل نبود. تماسهای تلفنی با بیمارستان خبر میداد که پدر بزرگ دنیا رو ترک کرده. چهره داغونه مادر بزرگ و دختراش و دایی ها و گریه زاری اونها هنوز هم برام زنده است.
پدر بزرگ جز هیات کوهنوردیه تبریز بود . کوهنوردیه اونها بیش از اونکه جنبه تفریح داشته باشه امری برای خودسازی و پرورش روح برای ادامه مبارزات اون زمان بود.
من خیلی کوچیک بودم که پدر بزرگ فوت کرد و همیشه حسرت اینو خوردم که چندان خاطره ای از پدر بزرگ ندارم.
برای اینکه یادش برامون زنده باشه , برادر بزرگ (حامد) پیشنهاد کرد و نام وبلاگامون شد عزیز چسبان.
پ ن : تصویر سازی های مبارزات پدر بزرگ یا تعاریفه اطرافیانه یا کتاب آن سالها و سالهای دیگر از حمزه فراهتی
پ.ن : از اینکه برادرم حامد این مدت رو وبلاگشو در اختیارم گذاشت کماله تشکرو دارم.